![]() |
![]() |
|
| تنهایی |
توی اون همهمه وبغض وسکوت تو شلوغی شهر غریب زیر بارون نگاهت جون گرفتم توی دقایق دلواپسی تو هجوم لحظه های بی کسی توی معصومی نگاهت جون گرفتم تو همونی که از اول . . . ؟ حالامن خسته وتنها تو سیاهی نیمه شب این شب تیره توی نم نم بارون زمستون با یاد نگاهت جون گرفتم تو همونی؟؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 12:50 توسط ندا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندها |
|
زمزمه های دلتنگی.......ندا عاشق عاصی رویا ساحر سیامک علمی شهر شاپرکی دکتر جون رضا جودی ابوت برکه مهتاب دنیای جوانان دختران باران yaser |
|
RSS
|