تبليغاتX
زمزمه های - مرگ
تنهایی

 

گاه به مرگ می اندیشم

 

که من مرگ را دوست دارم ؟!

 

واین عفریت عجوزه

 

هر روز می بینم او را ایستاده بر بلندای زندگی

 

او غارتگر عمر است

 

آری می شناسم او را

 

این عفریت عجوزه تشنه جان من است

 

وبعد دوبار می اندیشم

 

که من به مرگ نمی اندیشم

 

من در این وسعت گیتی بزرگ

 

به زیبایی دل انگیز چشمان تو می اندیشم

 

من به تنهایی تو می اندیشم

 

نه آرزوهای خویش

 

ومن گاه فکر می کنم به چشمان بارانیت

 

وگاه به ندیدنت

 

آه تو را نمی بینم ودلم پر درد است

 

تو نیستی ومن تنهایم

 

واینک من به تنهایی خویش می اندیشم . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 12:44  توسط ندا |