تبليغاتX
زمزمه های
تنهایی

 

تقديم به كساني كه قلب كوچكشان هميشه دريايي ست

 

 

 

 

سر گشته ای به ساحل دریا،

نزدیك یك صدف،

سنگی فتاده دید و گمان برد گوهر است !

گوهر نبود - اگر چه - ولی در نهاد او،


چیزی نهفته بود، كه می گفت ،

از سنگ بهتر است !

جان مایه ای به روشنی نور، عشق، شعر،


از سنگ می دمید !

انگار


دل بود ! می تپید !

اما چراغ آینه اش در غبار بود
!

دستی بر او گشود


و غبار از رخش زدود،

خود را به او نمود .

آئینه نیز روی خوش آشنا بدید


با صد امید، دیده در او بست

صد گونه نقش تازه از آن چهره آفرید،

در سینه هر چه داشت به آن رهگذر سپرد

سنگین دل، از صداقت آئینه یكه خورد !

آئینه را شكست !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 8:57  توسط ندا | 
      رها و رویا:

الهي! راز دل گفتن دشوار است و نگفتن دشوارتر
الهي! چگونه خاموش باشم كه دل در جوش و خروش است و چگونه سخن گويم كه خرد مدهوش و بيهوش است
الهي! ما همه بيچارهايم و تنها تو چاره اي و ما همه هيچ كاره ايم
و تنها تو كاره اي
الهي! چون تو حاضري چه جويم و چون تو ناظري چه گويم
الهي! چون عوامل طاحونه چشم بسته و تن خستهام، راه بسيار مي روم و مسافتي نمي پيمايم. واي من اگر دستم نگيري و رهاييام ندهي
الهي! خودت آگاهي كه درياي دلم را جزر و مدّ است
« يا باسط» بسطم ده و «يا قابض» قبضم كن.
الهي! ناتوانم و در راهم و گردنههاي سخت در پيش است
و رهزنهاي بسيار در كمين و بار گران بر دوش......

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 9:36  توسط ندا |