تبليغاتX
زمزمه های
تنهایی
یکی به من بگه چه طوری فراموشش کنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 10:27  توسط ندا | 

 

پرسه توی غروب نم گرفته خیابون به یاد تو

بوی خاک بارون خورده کوچه پس کوچه های خیال

من واین همه دلتنگی یادت... وقتی صداتو می شنوم آروم می شم

نم نم بارون کم کم داره خیسم می کنه  من وخیالت هر دو بارون زده

چهره بارون زده ات برای همیشه در خاطرم می مونه . . .

اینم به خاطر تو  که

که گفتی از بارون بنویس ......... 

واما عشق . . .

واینک من واین غربت سرد

 

واژه ها تکراری وقدیمی اند از تکرار ها خسته می شوم

برای بیان احساسم واژه ای نمی یابم

ای گرما بخش وجود خسته

سرزمینی بودم سرد وتاریک اسیر غروب همیشگی تنهایی

اما دیدارت . . .

اولین طلیعه های نور خورشید

وخنده های تو ...

خنده هایت به سان پرتوهای نور از لابلای ابرهای تیره آسمان قلبم بر من تابید

وچشمات تو. . .

همچون ستاره ای درخشان شد در شب ظلمت این دل خسته

گرمای وجودت به تن سرد وخسته ام گرمی بخشید ونسیم حرفهایت بهار را به سینه یخ زده ام آورد . . .

پس تو ای خورشید سوزان عشق برایم بمان

وبه یک سرزمین غم گرفته همیشه بتاب . . .

باران لطیف عشق را با دستانت بر سر این سرزمین کویری به بارش در آور

وبا های نفسهایت

بر تن این سرزمین قطبی گرما بخش . . .

ولبهایت ؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 12:51  توسط ندا | 
 

توی اون همهمه وبغض وسکوت

                                 تو شلوغی شهر غریب

                                                        زیر بارون نگاهت جون گرفتم

                       توی دقایق دلواپسی

                                             تو هجوم لحظه های بی کسی

توی معصومی نگاهت جون گرفتم

                                               تو همونی که از اول . . . ؟

                       حالامن خسته وتنها

                                                                          تو سیاهی نیمه شب این شب تیره

                                        توی نم نم بارون زمستون 

        با یاد نگاهت جون گرفتم

                                                                     تو همونی؟؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 12:50  توسط ندا | 

کاش می فهمیدی
کاش می دیدی که وقتی نیستی چطور دل تنگت می شم


کاش می فهمیدی
کاش فکر نمی کردی که دارم با هات شوخی می کنم


کاش بدونی .... که دوست دارم



کاش بیداری نیمه شبهای من رو به خاطر خودت رو یه ذره حس می کردی

ولی تو نمی فهمی همش می گی تو نمی تونی منو دوست داشته بای
خوب دیگه رسم روزگار اینه

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 12:45  توسط ندا | 

 

گاه به مرگ می اندیشم

 

که من مرگ را دوست دارم ؟!

 

واین عفریت عجوزه

 

هر روز می بینم او را ایستاده بر بلندای زندگی

 

او غارتگر عمر است

 

آری می شناسم او را

 

این عفریت عجوزه تشنه جان من است

 

وبعد دوبار می اندیشم

 

که من به مرگ نمی اندیشم

 

من در این وسعت گیتی بزرگ

 

به زیبایی دل انگیز چشمان تو می اندیشم

 

من به تنهایی تو می اندیشم

 

نه آرزوهای خویش

 

ومن گاه فکر می کنم به چشمان بارانیت

 

وگاه به ندیدنت

 

آه تو را نمی بینم ودلم پر درد است

 

تو نیستی ومن تنهایم

 

واینک من به تنهایی خویش می اندیشم . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 12:44  توسط ندا | 
تنها نشسته ام مثل همیشه و دلم می خواد برات بنویسم . قصه ی تنهایی من قصه ی جدیدی نیست اینو تو هم خیلی خوب می دونی اما این تنهایی این روزها یه جور دیگه شده .رنگ و بوش عوض شده لحظه هام شدن یه هتل 5 ستاره که تنهایی فقط وقت خواب بهشون سر می زنه

این روزها روزهای خوبیه ، برات عجیبه که من از زندگی ام راضی ام ؟ می دونم برات عجیبه چون عادت کرده بودی وقتی روبه روت بشینم فقط غر بزنم و تو توی چشمام نگاه کنی و بهم هیچ چی نگی . خسته نشده بودی از دستم؟ بی دلیل نیست که می گن صابری . اما می دونی چند وقتیه حس می کنم خیلی خوشبختم . لحظه هام پر از عطر مهربونی تو شده . چند وقتیه حس می کنم همیشه کنارم نشستی و یواشکی بهم زل زدی واسه ی همینه که شبها روی پشت بوم قربون صدقه ات می رم برات بوسه می فرستم و گرمای بوسه ات رو روی صورتم حس می کنم ، من خیلی خوشبختم که تو رو دارم تویی که حاضری عشقت به من رو با تموم خاکیات قسمت کنی ، به اینکه کسی جز تو دوستم داشته باشه حسادت نمی کنی بلکه لبخند رضایت می زنی . تو خودت اسطوره ی عشقی معشوق هزار عاشق من .

این چند وقته آدمهای دور و برم یه رنگ دیگه شدن عینک بدبینی رو برداشتم و به همه سبز نگاه می کنم رنگ مورد علاقه ام . من عوض شده ام  وگرنه محبت مادرانه ی مامان همون شکلیه و نگاه پر عشق بابا تغییری نکرده ،  آدمهای دور و برم مثل همیشه مهربونی رو مشق می کنن و این منم که همه ی این چیزهای خوب رو از یه دریچه ی تازه می بینم .

به روزهای گذشته ام که نگاه می کنم یا آهی از روی حسرت می کشم که چرا لحظه هایی که تو بهم هدیه دادی رو اینجوری تلف کردم یا برای خودم از روی تاسف سر تکون می دم که چرا قدر خودم و و جودی رو که با همه ی  مهربونیه تو عجین شده بود به بی رنگی کشوندم

مهم نیست ، مهم اینه که الان عاشقانه می پرستمت . درسته که سحرها و افطارهات حس هر سال رو بهم نمی ده اما تجربه ی این حس جدید هم خالی از لطف نیست . من امسال حاجتی ندارم باور می کنی هیچی ازت نمی خوام جز سلامتی همه ی آدمهایی که دوستشون داشتم و دوستشون دارم . همه ی آدمهایی که تنهایی هام رو بین خودشون تقسیم کردن تا من دیگه تنها نباشم . همه ی کسایی که تو رو بهتر از من می شناسن و بیشتر عاشقتن

یادته 2 سال پیش ماه شوال یه نذری کردم و تا آخرش پاش وایستادم بدون این که حاجتی داشته باشم شاید کمک های تو ، توی سالهای بعدش پاداش اون یک ماه نذر بود . همه ی ورودممنوع های به موقعی که جلوی لحظه هام گذاشتی و جریمه هایی که بعد از خطاهام ازم گرفتی .

خیلی دوستت دارم انقدر که دلم می خواد توی بغلم بگیرمت و تا می تونم از عطر وجودت لبریز بشم . دیگه دلم برات تنگ نشده چون تو همین الانم پیشم نشستی و بهم زل دادی فدای تمام مهربونی های بی منتت  من عاشقتم

خدایا این حسهای قشنگ رو ازم نگیر 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 12:42  توسط ندا | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 12:40  توسط ندا | 
اینم برای سعید گل که خیلی برا وبلاگ کمکم کرد
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 12:40  توسط ندا | 

وصال تو . . .

 

از پشت یک پنجره که فقط می شه کو ه وچند تادرخت رو دید باهات درد دل میکنم

غربتی عجیب را در دلم حس می کنم

دلم گرفته برای روزهای با تو بودن

خنده هات از اینکه خیلی لج بازی وفقط به خودت فکر می کنی

شایدم حق داری تو عاشق گذشته منم یه حس تازه

نتونستم توی وجودت عشق رو زنده کنم

بازم من تنها . . .

شعله آرزوهایم به خاکستر تبدیل شدند

برگ سبز امید به زردی گرایید

گل خواسته هایم پژمرد

کاسه صبرم لبریز تر از همیشه

و وصال تو دست نیافتنی . . .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 12:39  توسط ندا | 

وقتی دل ارزش خود را ازدست بدهد

چشمهایت دیگر اشکی برای ریختن نداشته باشد

وقتی دیگر قدرت فریادزدن را هم نداشته باشد

وقتی دیگر هر چه دلتنگت خواسته باشد گفته باشی

وقتی دیگر قلم وکاغذ هم تنهایت گذاشته باشند

وقتی از درون تموم وجودت یخ بزند

وقتی چشم از دنیا ببندی و آرزوی مرگ کنی

وقتی احساس کنی تنها ترین هستی

وقتی باد  شمع های روشن اتاقتو خاموش می کند

چشمهایت را ببند

واز ته دل بخند

که با هر لبخند روحی خاموش جان میگیرد

ودرخت پیر جوان می شود . . .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 12:37  توسط ندا | 
نانسی عجرام
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 12:32  توسط ندا | 
من قوی تر از آنم که از  دوری بمیرم 

آبی تر از آنم که بیرنگ بمیرم

از شیشه نبودم که با سنگ بمیرم

من آمده بودم که تا مرز رسیدن

همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیرم

تقصیر کسی نیست که این گونه غریبم

شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیرم

 

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 12:15  توسط ندا | 

اي آفتاب به شب مبتلا خدا حافظ

غريب واره دير آشنا خدا حافظ

 

به قله ات نرسانيد بخت کوتاهم

بلند پايه بالا بلا خدا حافظ

 

تو ابتداي خوش ماجراي من بودي

اي انتهاي بد ماجرا خدا حافظ

 

به بسترت نرسيدند کوزه هاي عطش

سراب تفته چشمه نما خدا حافظ

 

« ميان ماندن و رفتن درنگ مي کشدم »

بگو سلام بگويم - و يا خدا حافظ –

 

قبول مي كنم از چشمهاي معصومت

كه بي گناه تريني ولي خداحافظ 

 

اگر چه با تو سرشتند سرنوشت مرا

                                    ولي براي هميشه تو را خدا حافظ

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 12:12  توسط ندا | 
               

دلمان خوش است که مي نويسيم و ديگران مي خوانند و عده اي مي گويند : آه چه زيبا 
و بعضي اشک مي ريزند و بعضي مي خندند. 
دلمان خوش است به اينکه  کسي عاشقمان شود ،
به اينکه کسي برايمان دل بسوزاند.
با شاخه گلي دل مي بنديم و با جمله اي دل مي کنيم.
دلمان خوش است به شب هاي دو نفري و نفس هاي نزديک.
دلمان خوش مي شود به برآوردن خواهشي و چشيدن لذتي و
وقتي چيزي مطابق ميل ما نباشد چقدر راحت لگد مي زنيم و
چه ساده ميشکنيم همه چيز را حتي غروررا

         

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 12:8  توسط ندا | 

 

ارام باش دخترك قصه هاي من

 

وقتي كسي براي تو اشكي نريخته

 

وقتي سوار سبز تو يك روز ناگهان

 

از قصر شيشه اي نگاهت گريخته

 

 

 

 

ارام باش قصه به اخر رسيده است

 

ديگر كدام جاده تو را داد مي كشد؟

 

جز چشم اشكبار تو اي دختر نجيب

 

اينجا كدام پنجره فرياد مي كشد؟

 

 

 

 

داري تو از تمام خودت دست مي كشي

 

وقتي جهان خاطره هايت جهنم است

 

وقتي كه ارمغان همان روزهاي سبز

 

حالا طنين فاصله هايي پر از غم است

 

 

 

 

از ارتفاع گيج همين سرنوشت پست

 

داري به سمت هيچ سرازير ميشوي

 

يك روز چشم نازخودت را كه وا كني

 

مي بيني از تمام خودت سير ميشوي

 

 

 

 

 

ارام باش دخترك قصه هاي من

 

وقتي كسي براي تو اشكي نريخته

 

وقتي سوار سبز تو يك روز ناگهان

 

از قصر شيشه اي نگاهت گريخته

 

                      

                       

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 12:5  توسط ندا | 

چگونه به سویت بیایم؟

اي هميشه مهربانم! با این فاصله ای که بین من و توست چگونه بوسیدن آن چهره

درخشانت میسر است؟ ای مهتاب آسمان شبهای دلتنگی من ! با این فاصله ای که بین من و

توست چگونه میتوانم دستانت رادر دست گیرم  ؟؟

... آری من ستاره می شوم و به آسمان زندگیت  می آیم تا بر چهره درخشانت بوسه بزنم!

مهربانم! دلم به درد آمده از این فاصله، دلم به درد امده از این انتظار ودوري!

ای ستاره درخشان شبهايم!  با دیدن تو آرام می شوم، و  روزها نیز که دل آبی ات را میبینم

عاشق تر از همیشه می شوم!

...

انتظار میکشم تا...

تا  شاید خداوند بالهایی را به من هدیه دهد

تا با بالهای پر غرورم به سوی تو پرواز کنم و

دستان گرمت را

براي هميشه

در دست گیرم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 12:0  توسط ندا | 

به که باید دل بست؟!

به که شاید دل بست؟!

سینه ها جای محبت همه از کینه پر است

هیچ کس نیست که فریاد پر از مهر ترا گرم پاسخ گوید

نیست یک تن که در این راه غم الوده ی عمر,

قدمی راه محبت پوید

خط پیشانی هر جام خط تنهایی ست

همه گلچین گل امروزند,

در نگاه من و تو حسرت بی فردایست...

به که باید دل بست؟!

به که شاید دل بست؟!

نقش هر خنده که بر روی لبی میشکفد,

نقشه شیطنتی ست

در نگاهی که تو را وسوسه عشق دهد, حیله پنهانی ست...

زیر لب زمزمه شادی مردم برخاست,

هر کجا مرد توانایی بر خاک نشست...

به که باید دل بست ؟!

به که شاید دل بست؟!

همه بر درد کسان می نگرند,

لیک دستی بزنند از پی در مان کسی...

از وفا نام مبر انکه وفا خواست کجاست؟!

ریشه عشق فسرد...

واژه دوست گریخت...

سخن ازعشق مگو, عشق کجا؟! دوست کجا؟!

دست گرمی که ز مهر بفشارد دستت را در همه شهر مجوی...

گل اگر در باغ به تو لبخند زند بنگرش لیک مبوی...

لب گرمی که زعشق, بنشیند بر لبت به همه عمر مخواه

سخنی کز سر راز زده در جانت چنگ, به لبت نیز مگوی...

سکه زرد وسفید که به سقف فلک است

سکه نیرنگ است,

بهر فریب من و تست,

سکه صد رنگ است

هر زمان دیدم این گنبد خضرای بلند

گفتم با دل خویش :"مزرع سبز فلک دیدم و بس نیرنگش"

اسمان با من و تو بیگانه ست

خویش در راه فریب,

دوست در راه نفاق,

اشنا بیگانه...

شاخه عشق شکست...

اهوی مهر گریخت...

تار پیوند گسست...

به که باید دل بست؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 11:53  توسط ندا | 

یادمون باشه که هیچکس رو امیدوار نکنیم بعد یکدفعه رهاش کنیم چون خرد میشه میشکنه و آهسته میمیره .
یادمون باشه که قلبمون رو همیشه لطیف نگه داریم تا کسی که به ما تکیه کرده سرش درد نگیره.
یادمون باشه قولی رو که به کسی میدیم عمل کنیم .
یادمون باشه هیچوقت کسی رو بیشتر از چند روز چشم به راه نذاریم چون امکان داره زیاد نتونه طاقت بیاره.
یادمون باشه اگه کسی دوستمون داشت بهش نگیم برو نمیخوام ببینمت چون زندگیش رو ازش میگیریم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 14:0  توسط ندا | 
تمام شب برای تسکین روحم به سیاهی آسمان خیره میشوم شاید چشمک ستارگان پیراهنش از ناریکی قلبم نجاتم دهد
تمام شب برای ستایش سکوت گوش به آوای شبنم می سپارم
تمام شب برای پرستش پاکی به زیر باران می روم تا از برخورد قطراتش بر کویر صورتم رنگی دوباره بگیرم
تمام شب به خود شب غبطه می خورم
به سکوتش  به سیاهی اش  به زیباییش  به عشق پاکش  و به عاشق بودنش
پروانه تمام شب برای خواباندن فرزندش لالایی می خواند و من من تمام شب به نغمه خوانی اش گوش فرا می دهم
و گل آهسته آهسته به خواب می رود...
و من آهسته آهسته صدای شکسته شدن عشق را می شنوم
و اینجا پایان تازه شدن است
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 13:53  توسط ندا | 
سلام

امروز خیلی خوشحالم

خدایا خیلی ممنون

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 13:50  توسط ندا | 

دلم گرفت آسمون نمی تونم گریه کنم

شکنجه میشم ا زخودم نمی تونم شکوه کنم

انگاری کوه غصه ها رو سینه ی من اومده

آخه داره باورم میشه خنده به ما نیومده

خنده به ما نیومده

دلم گرفته آسمون از کوه تن خسته ترم

تو روزگار بی کسی یه عمره که

در به درم

حتی صدای نفسم میگه که توی قفسم

من واسه آتیش زدن یه کوله بار شب بسم

دلم گرفته آسمون یه کم منو حوصله کن

نگو که از این روزگار

یه ذره کمتر گله کن

منو به بازش می گیرن عقربه های ساعتم

برگ تقویم می کنه لحظه به لحظه لعنتم

آهای  زمین یه لحظه تو نفس نزن

بزار تا آروم بگیره

یه آدم شکسته تن  

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 18:48  توسط ندا | 
 

برای آخرين بار، قبل از خدا نگهدار

برات دعا می كنم، خوش باشی و بهاری

مواظب خودت باش ديگه سفارشی نيست

از منی كه شكستم ،به تو كه موندگاری

 

 

 

خداحافظ عزیزم با انکه در نگاهت جایی برای من نیست
خداحافظ امیدم با انکه این دل تودیگر برای من نیست
خداحافظ بهارم با انکه بر دل من مهمان خزون رو کردی
خداحافظ نگارم با انکه بر نگاهم تصویر غم کشیدی
خداحافظ ستاره ام با انکه اسمانم دیگر صفا ندارد
+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 18:41  توسط ندا | 
دلم خیلی واسش تنگ شده

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 18:38  توسط ندا | 
تو
را از
بلندای بلند
رهایت کردم
تا سقوط
کنی و سرت به سنگ بخورد
باشد که به سویم دوباره بازگردی
افسوس
تا رهایت کردم
پرگشودی و رفتی
نمیدانستم ! پرنده ای!
+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 14:19  توسط ندا | 
آخرين درود و آخرين بدرود
آخرين نگاه و آخرين لبخند
وما مجبوريم به اين جدايي مقتدر ، تن دردهيم
تلخي اين وداع ناگزيررا شايد ، ديگرهيچ وقت شيريني ديداري دوباره بي رنگ نکند
شايد ديگر خواب هيچ کوچه اي را صداي قدم هاي ما برهم نزند
شايد هيچ وقت فرصت نکني که براي سلام کردن به من پيشدستي کني
شايد ديگرفرصت نکنم براي نگاهت غزل بنويسم
اصلا شايد همين فردا
يا يکي ازهمين فرداهاي سرخ که خواهند آمد
عکسم را کنارنوشته اي که شروعش" انالله و انااليه راجعون" است
برروي ديوارسيماني کوچه تان ببيني . . .
اما، توصبورباش، خم به ابرو نياور
ما ،همه درنبرد با تقديربازنده ايم
راستش مردن، اتفاق تازه اي نيست
و زندگي هم
ديگر نمي تواند، آش دهن سوزي باشد ........

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 11:53  توسط ندا | 
وقتی پرنده در قفس خویش تصویر باغهای جهان را در ذهن می کشید مردان چکمه پوش,شبح وار از باغ ما جنازه سروی را می بردند
+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 11:40  توسط ندا |