تبليغاتX
زمزمه های
تنهایی

تقديم به كساني كه قلب كوچكشان هميشه دريايي ست

 

 

 

 

سر گشته ای به ساحل دریا،

نزدیك یك صدف،

سنگی فتاده دید و گمان برد گوهر است !

گوهر نبود - اگر چه - ولی در نهاد او،


چیزی نهفته بود، كه می گفت ،

از سنگ بهتر است !

جان مایه ای به روشنی نور، عشق، شعر،


از سنگ می دمید !

انگار


دل بود ! می تپید !

اما چراغ آینه اش در غبار بود
!

دستی بر او گشود


و غبار از رخش زدود،

خود را به او نمود .

آئینه نیز روی خوش آشنا بدید


با صد امید، دیده در او بست

صد گونه نقش تازه از آن چهره آفرید،

در سینه هر چه داشت به آن رهگذر سپرد

سنگین دل، از صداقت آئینه یكه خورد !

آئینه را شكست !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 18:58  توسط ندا | 

به در خواست یه دوست.

 آنقدر برایت مرده ام که نمی دانی کجا خاکم کنی...

 امشب میان خش خش پاییز پرسه میزنم،

 چشمهای تو

 امشب میان خش خش پاییز پرسه میزنم،

 چشمهای تو را...

 تو را که دیگر نیستی، اما یادم باشد که هنگام

 بازگشت، شانه هایم را جا بگذارم...

 شاید یکروز غرور چشمهایت بشکند، در همین راه...را...

 تو را که دیگر نیستی، اما یادم باشد که هنگام

 بازگشت، شانه هایم را جا بگذارم...

 شاید یکروز غرور چشمهایت بشکند، در همین راه...

 Image hosting by TinyPic

کسی چه می داند!



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 18:57  توسط ندا | 
دشتها الوده است

در لجنزار گل لاله نخواهد رویید

در هوای عفن اواز پرستو به چه کارت اید؟

فکر نان باید کرد

و هوایی که در ان نفسی تازه کنیم

گل گندم خوب است

گل خوبی زیباست

ای دریغا که همه مزرعه دلها را

علف هرزه کین پوشانده است

هیچکس فکر نکرد که در ابادی ویران شده دیگر نان نیست

و همه مردم شهر بانگ برداشتند که چرا سیمان نیست

و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست!

و زمانی شده

که به غیراز انسان هیچ چیز ارزان نیست...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 18:50  توسط ندا | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 18:46  توسط ندا | 
دلم خیلی واسش تنگ شده خیلی

چرا؟چرا این طوری شد؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 18:38  توسط ندا | 
هيچ كس اشكي براي ما نريخت هركه با ما بود ازما ميگريخت چند روزيست حالم ديدنيست حال من از اين وآن پرسيدنيست گاه بر روي زمين زل ميزنم گاه بر حافظ تفأل ميزنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يك غزل آمد كه حالم را گرفت ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه ما پنداشتيم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 18:33  توسط ندا | 
زندگی یعنی بازی سه ، دو ، یک …
 سوت داور............
 بازی شروع شد!!!
دویدی ، دست و پا زدی ،
 غرق شدی ، دل شکستی ،
عاشق شدی ، بی رحم شدی ،
 مهربون شدی…
بچه بودی ، بزرگ شدی ،
پیر شدی
سوت داورــــــ0?ــــــــــ
 بازی تمام شد...
زندگی را باختی
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 12:20  توسط ندا | 
   وقتي كه خاكم مى كنند بهش بگيد پيشم نياد
بگيد كه رفت مسافرت بگيد شماره اى نداد
يه جور بگين كه آخرش از حرفاتون هول نكنه
طاقت ندارم ببينم به قبر من نگاه كنه
هرچيكه خاطره دارم بريد وازبيخ بكنيد
نذاريد از اسم منم يه كلمه جا بمونه
نمى خوام هيچ وقت تنموتوى گورم بلرزونه
برو....آتيش به قلب من نزن بذارنگاهت از يادم بره
بذار واسه هميشه قلب من شل بشه ومن كلى خاطره
برو نمى خوام ببينى خونه ى من خالي شده
همدم من به جاى تو ريگ هاى پوشالي شده
اونكه ميگفت ميمرد برات ديدي راست راسى مرد
رفتو همه خاطرشم به خاطرت برداشتو برد
بهش بگيد نشست به پات بهش بگيدنيومدى
بگين .........با اينكه قيدشو زدى


گاه مي‌انديشم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 17:25  توسط ندا | 
آخرين درود و آخرين بدرود
آخرين نگاه و آخرين لبخند
وما مجبوريم به اين جدايي مقتدر ، تن دردهيم
تلخي اين وداع ناگزيررا شايد ، ديگرهيچ وقت شيريني ديداري دوباره بي رنگ نکند
شايد ديگر خواب هيچ کوچه اي را صداي قدم هاي ما برهم نزند
شايد هيچ وقت فرصت نکني که براي سلام کردن به من پيشدستي کني
شايد ديگرفرصت نکنم براي نگاهت غزل بنويسم
اصلا شايد همين فردا
يا يکي ازهمين فرداهاي سرخ که خواهند آمد
عکسم را کنارنوشته اي که شروعش" انالله و انااليه راجعون" است
برروي ديوارسيماني کوچه تان ببيني . . .
اما، توصبورباش، خم به ابرو نياور
ما ،همه درنبرد با تقديربازنده ايم
راستش مردن، اتفاق تازه اي نيست
و زندگي هم
ديگر نمي تواند، آش دهن سوزي باشد ........


+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 17:22  توسط ندا |