![]() |
![]() |
|
| تنهایی |
|
می گفتی که دوستم داری به تعداد قطره های بارانی که روی صورتت می ریزد، من نیز دوستت دارم بدون توجه به چتری که روی سرت گرفته ای!!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 19:6 توسط ندا |
|
|
حسِ غریبی است دوست داشتن . و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن... وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ... ونفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده ؛ به بازیش میگیریم . هر چه او عاشقتر ، ما سرخوشتر، هر چه او دل نازکتر ، ما بی رحمتر . تقصیر از ما نیست ؛ تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شدهاند
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 19:4 توسط ندا |
|
|
یک روز عشقت را دزدیدم و برای اینکه جای مطمئنی داشته باشد آن را در قلبم پنهان کردم .غافل از اینکه روزی برای پس گرفتن آن قلبم را خواهی شکست
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 19:0 توسط ندا |
|
|
دستها بالا بود. هر کسي سهم خودش را طلبيد.سهم هر کس که رسيد، داغ تر از دل ما بود ولي نوبت من که رسيد، سهم من يخ زده بود! سهم من چيست مگريک پاسخ پاسخ يک حسرت! سهم من کوچک بود قد انگشتانم عمق آن وسعت داشت وسعتي تا ته دلتنگيها شايد از وسعت آن بود که بي پاسخ ماند!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 18:59 توسط ندا |
|
|
زندگی با آدماش برای من یه قصه بود توی این قصه کسی با کسی آشنا نبود همه خنجر توی دست و خنده روی لبشون توی شب صدایی جز گریه ی بی صدا نبود نمی خوام مثل همه گریه کنم دیگه گریه دلو وا نمی کنه قصه های پشت این پنجره ها غمو از دلم جدا نمی کنه قصه ی ماتم من هر چی که بود هر چی که هست قصه ی ماتم قلبِ خسته ی یه آدمه وقت خوابه دیگه دیره نمی خوام قصه بگم از غم و غصه برات هر چی بگم بازم کمه
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 18:57 توسط ندا |
|
|
شبي بر دفتر قلبم كشيدم رد پايت را، كشيدم طرح زيباي غروب چشم هايت را كنار هاله هاي چشمت كشيدم عكس يك دريا كشيدم روي امواجش حضور آشنايت را بر دفتر قلبم كشيدم رد پايت را
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 11:12 توسط ندا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 16:2 توسط ندا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 16:0 توسط ندا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 10:16 توسط ندا |
|
|
تكاپوي عبوري بي صدا چشمانت را خواهي بست اما ستاره هاي نگاه من با خاك همصدا مي گريند آنسوي پلي كه فاصله در نگاه ، مي شكند بيدار خواهي شد و دستانت احساس تنهايي ترا باور مي كند اگر بايد رفت ، خواهم ماند
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 9:15 توسط ندا |
|
|
هيچوقت به دنبال کسي نباش که بخواي با اون زندگي کني هميشه به دنبال کسي باش که نتوني بدون اون زندگي کني .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 9:14 توسط ندا |
|
|
تو که رفتي پريشان شد خيالم همه گفتند که من ديوانه حالم نميدانم که اين ديوانه در فکرِ شفا نيست که هر چه باشد اما بي وفا نيست
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 9:13 توسط ندا |
|
|
عشق مثل گنجشک مي مونه اگه محکم بگيريش تو دستات مي ميره اگه شل بگيريش فرار مي کنه پس بايد يه جوري بگيريش که تو دستات خوابش ببره
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 9:13 توسط ندا |
|
|
ديروز که فرياد زدم دوستت دارم , گفتي : نمي شنوم لطفا بلندتر. و امروز که به آرامي
گفتم دوستت ندارم , گفتي هيس چرا داد مي زني؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 17:49 توسط ندا |
|
|
عشق يعني کوچک کردن دنيا به اندازه يک نفر يا بزرگ کردن يک نفر به اندازه دنيا!!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 17:48 توسط ندا |
|
|
عشق" از "دوستی" پرسید :تفاوت من و تو در چیست؟ "دوستی" گفت: من افراد را به سلامی آشنا می کنم ولی تو با نگاهی...... و من آنان را با دروغی جدا می کنم ولی تو با مرگ!!!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 17:47 توسط ندا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 18:18 توسط ندا |
|
|
برای سلامتی عزیزی محتاج دعاییم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 18:15 توسط ندا |
|
|
ازم پرسيد منو بيشتر دوست داري يا زندگيتو؟ خوب منم راستش رو گفتم، گفتم زندگيمو! ازم نپرسيد چرا؛ گريه كرد و رفت اما نمي دونست كه اون خودش زندگيمه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 18:12 توسط ندا |
|
|
صد سال بعد از مرگ من ، گر بشکافی قبر من خواهی شنید از قلب من دوستت دارم عشق من
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 18:11 توسط ندا |
|
|
غرورت را بخاطر دل کسي که دوستش داري بشکن ولي هيچ وقت دل کسي را که دوستش داري به خاطر غرورت نشکن
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 18:9 توسط ندا |
|
|
زندگي قشنگه اگه با تو باشه... مرگ قشنگه اگه براي تو باشه... دلتنگي قشنگه اگه به خاطر تو باشه... من قشنگم اگه با تو باشم اما تو هرجور که باشي قشنگي
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 18:7 توسط ندا |
|
|
روي تخته سنگي نوشته شده بود:اگر جواني عاشق شد چه كند؟ من هم زير آن نوشتم:بايد صبر كند براي بار دوم كه از آنجا گذر كردم زير نوشته ي من كسي نوشته بود:اگر صبر نداشته باشد چه كند؟من هم با بي حوصلگي نوشتم:بميرد بهتراست، براي بار سوم كه از آنجا عبور مي كردم.انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد.اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 18:5 توسط ندا |
|
|
روزي من مُردم و تو مرا دوست داشتي هر پنجشنبه به مزارم بيا گل سرخي بر روي قبرم بگذار تا هميشه آن گل سرخي را که به تو داده بودم به خاطر بياورم... ولي اگر تو مُردي من فقط يکبار بر مزارت مي آيم و آن دسته گل سفيد مريم را که با خون خود سرخ خواهم کرد را برايت هديه مي کنم و عاشقانه در کنارت جان مي سپارم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 17:59 توسط ندا |
|
|
من براي مرگ خود يک بهانه ميخواهم ... يک بهانه ي پوچ عاشقانه مي خواهم ... از غمي که مي داني .. با تو بودنم مرگ ست .. بي تو بودنم هرگز! .. اگر بهانه اين باشد .. من بهانه مي گيرم و عاشقانه ميميرم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 17:57 توسط ندا |
|
|
وقتی به آسمون نگاه میکنی، دوست داری کدوم ستاره مال تو باشه؟ به اونی که کم نور تره قانع باش چون اونی که پر نور تره را، همه نگاه میکنن
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 17:56 توسط ندا |
|
|
گفته بودی که چرا محو تماشای منی ؟ وآنچنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی . - مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 17:55 توسط ندا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 18:56 توسط ندا |
|
|
دوست داشتن مثل ايستادن روي سيمان خيس هرچي بيشتر بموني رفتنت سختتر مي شه و اگر رفتي جاي پاهات براي هميشه مي مونه
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 12:18 توسط ندا |
|
|
اخرين بار که اورا ديدم گردنبند صليبي به او هديه کردم گفت:من که دوستت ندارم پس چرا به من هديه مي دهي!؟ گفتم:بر سر هر گوري صليبي مي نهند اين صليب را بر گردنت بالاي قلبت بياويز زيرا انجا گورستان عشق من است
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 12:17 توسط ندا |
|
|
فردا و ديروز با هم دست به يکي کردند. ديروز با خاطراتش مرا فريب داد فردا با وعده هايش مرا خواب کرد . وقتي چشم گشودم امروز گذشته بود
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 7:58 توسط ندا |
|
|
به دنبال کسي باش که تو را به خاطر زيبايي هاي وجودت زيبا خطاب کند نه به خاطر جذابيتهاي ظاهريت راز دلت را به چشمانت هم نگو چون مي گريند و راز نگه نمي دارند به زبانت هرگز رخصت مده كه پيش از انديشه ات به راه بيفتد قلبت را به كسي بسپار كه قلب همه ي هستي برايش ميتپد نگفته را مي توان گفت اما گفته را نمي توان پس گرفت عاقل هر چيزي را نمي گويد و عشق با يك نگاه آغاز مي شود و با يك اخم پايان
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 7:58 توسط ندا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندها |
|
زمزمه های دلتنگی.......ندا عاشق عاصی رویا ساحر سیامک علمی شهر شاپرکی دکتر جون رضا جودی ابوت برکه مهتاب دنیای جوانان دختران باران yaser |
|
RSS
|