|
وقتی یه بار از یه نفر ضربه می خوری درست مثل این می مونه که با ماشین بهت زده و داغونت کرده ولی وقتی می بخشیش درست مثل این می مونه که بهش فرصت دادی تا دنده عقب بگیره و دوباره از روت رد بشه تا مطمئن بشه چیزی ازت نمونده
+ نوشته شده توسط ندا در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 و ساعت
19:57 |
منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم سر رو شونه هایت بگذارم....از عشق تو.....از داشتن تو...اشک شوق ریزم
+ نوشته شده توسط ندا در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 و ساعت
19:56 |
تا انتهای حضور رفتم سکوت در هوا معلق بود در زدم قفلها به استقبا لم امدندو گفتند: دیر امدی غریبه + نوشته شده توسط ندا در دوشنبه پنجم اسفند 1387 و ساعت
9:3 |
چگونه شیشه شوم وقتی نگاهها از سنگند! + نوشته شده توسط ندا در دوشنبه پنجم اسفند 1387 و ساعت
8:58 |
غریبه تا انتهای حضور رفتم سکوت در هوا معلق بود در زدم قفلها به استقبا لم امدندو گفتند: دیر امدی + نوشته شده توسط ندا در یکشنبه چهارم اسفند 1387 و ساعت
10:17 |
دلتنگی هایم را با کدام قایق خیالی روانه دل درییایت کنم تا بدانی دلتنگم + نوشته شده توسط ندا در شنبه سوم اسفند 1387 و ساعت
9:44 |
داخراش است که عاشق به مرادش نرسد در پی عشق بسوزد و بخ یارش نرسد + نوشته شده توسط ندا در شنبه سوم اسفند 1387 و ساعت
9:42 |
زخمی تر از سه تارم غمگین وبی قرارم وقتی تو را ندارم نفرین به هر چه دارم + نوشته شده توسط ندا در شنبه سوم اسفند 1387 و ساعت
9:42 |
--
+ نوشته شده توسط ندا در پنجشنبه یکم اسفند 1387 و ساعت
12:16 |
تقديم به كساني كه قلب كوچكشان هميشه دريايي ست
سر گشته ای به ساحل دریا،
+ نوشته شده توسط ندا در پنجشنبه یکم اسفند 1387 و ساعت
12:9 |
شبی از شبها تو به من گفتی که شب باش: من که شب بودم و شب هستم و شب خواهم بود به امیدی که تو فانوس شب من باشی
+ نوشته شده توسط ندا در پنجشنبه یکم اسفند 1387 و ساعت
12:2 |
غم که از راه رسید
در این سینه براو بازمکن نه تو می مانی نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این آبادی به حباب نگران لب یک رود قسم و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت غصه هم خواهد رفت آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند لحظه ها عریانند به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز تو به آئینه... نه آئینه به تو خیره شده است تو اگر خنده کنی او به تو میخندد واگر بغض کنی آه از آئینه دنیا که چه خواهد کرد گنجه دیروزت پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف بسته های فردا همه ای کاش ای کاش ظرف این لحظه ولیکن خالیت ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد شد غم که از راه رسید در این سینه بر او باز مکن تا خدا یک رگ گردن باقیست تا خدا مانده به غم وعده این خانه مده + نوشته شده توسط ندا در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 و ساعت
13:18 |
اگه شکلات بودی شیرینترین بودی . اگه عروسک بودی بغلیترین بودی. اگه شمع بودی روشنترین بودی و تا زمانی که دوست منی عزیز ترینی ولنتاین مبارک
+ نوشته شده توسط ندا در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 و ساعت
13:6 |
چرا جواب چرا بازم چرا هس؟
+ نوشته شده توسط ندا در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 و ساعت
18:56 |
دلتنگ تر از انم که حرقی برای گفتن داشته باشم
+ نوشته شده توسط ندا در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 و ساعت
18:50 |
تقديم به كساني كه قلب كوچكشان هميشه دريايي ست
سر گشته ای به ساحل دریا،
+ نوشته شده توسط ندا در دوشنبه بیستم آبان 1387 و ساعت
8:57 |
رها و رویا:
الهي! راز دل گفتن دشوار است و نگفتن دشوارتر + نوشته شده توسط ندا در سه شنبه چهاردهم آبان 1387 و ساعت
9:36 |
یکی به من بگه چه طوری فراموشش کنم
+ نوشته شده توسط ندا در پنجشنبه هجدهم مهر 1387 و ساعت
10:27 |
پرسه توی غروب نم گرفته خیابون به یاد تو بوی خاک بارون خورده کوچه پس کوچه های خیال من واین همه دلتنگی یادت... وقتی صداتو می شنوم آروم می شم نم نم بارون کم کم داره خیسم می کنه من وخیالت هر دو بارون زده چهره بارون زده ات برای همیشه در خاطرم می مونه . . . اینم به خاطر تو که که گفتی از بارون بنویس ......... واما عشق . . . واینک من واین غربت سرد
واژه ها تکراری وقدیمی اند از تکرار ها خسته می شوم برای بیان احساسم واژه ای نمی یابم ای گرما بخش وجود خسته سرزمینی بودم سرد وتاریک اسیر غروب همیشگی تنهایی اما دیدارت . . . اولین طلیعه های نور خورشید وخنده های تو ... خنده هایت به سان پرتوهای نور از لابلای ابرهای تیره آسمان قلبم بر من تابید وچشمات تو. . . همچون ستاره ای درخشان شد در شب ظلمت این دل خسته گرمای وجودت به تن سرد وخسته ام گرمی بخشید ونسیم حرفهایت بهار را به سینه یخ زده ام آورد . . . پس تو ای خورشید سوزان عشق برایم بمان وبه یک سرزمین غم گرفته همیشه بتاب . . . باران لطیف عشق را با دستانت بر سر این سرزمین کویری به بارش در آور وبا های نفسهایت بر تن این سرزمین قطبی گرما بخش . . . ولبهایت ؟؟؟؟؟
+ نوشته شده توسط ندا در پنجشنبه یازدهم مهر 1387 و ساعت
12:51 |
توی اون همهمه وبغض وسکوت تو شلوغی شهر غریب زیر بارون نگاهت جون گرفتم توی دقایق دلواپسی تو هجوم لحظه های بی کسی توی معصومی نگاهت جون گرفتم تو همونی که از اول . . . ؟ حالامن خسته وتنها تو سیاهی نیمه شب این شب تیره توی نم نم بارون زمستون با یاد نگاهت جون گرفتم تو همونی؟؟
+ نوشته شده توسط ندا در پنجشنبه یازدهم مهر 1387 و ساعت
12:50 |
کاش می فهمیدی
+ نوشته شده توسط ندا در پنجشنبه یازدهم مهر 1387 و ساعت
12:45 |
که من مرگ را دوست دارم ؟!
واین عفریت عجوزه
هر روز می بینم او را ایستاده بر بلندای زندگی
او غارتگر عمر است
آری می شناسم او را
این عفریت عجوزه تشنه جان من است
وبعد دوبار می اندیشم
که من به مرگ نمی اندیشم
من در این وسعت گیتی بزرگ
به زیبایی دل انگیز چشمان تو می اندیشم
من به تنهایی تو می اندیشم
نه آرزوهای خویش
ومن گاه فکر می کنم به چشمان بارانیت
وگاه به ندیدنت
آه تو را نمی بینم ودلم پر درد است
تو نیستی ومن تنهایم
واینک من به تنهایی خویش می اندیشم . . . + نوشته شده توسط ندا در پنجشنبه یازدهم مهر 1387 و ساعت
12:44 |
تنها نشسته ام مثل همیشه و دلم می خواد برات بنویسم . قصه ی تنهایی من قصه ی جدیدی نیست اینو تو هم خیلی خوب می دونی اما این تنهایی این روزها یه جور دیگه شده .رنگ و بوش عوض شده لحظه هام شدن یه هتل 5 ستاره که تنهایی فقط وقت خواب بهشون سر می زنه
این روزها روزهای خوبیه ، برات عجیبه که من از زندگی ام راضی ام ؟ می دونم برات عجیبه چون عادت کرده بودی وقتی روبه روت بشینم فقط غر بزنم و تو توی چشمام نگاه کنی و بهم هیچ چی نگی . خسته نشده بودی از دستم؟ بی دلیل نیست که می گن صابری . اما می دونی چند وقتیه حس می کنم خیلی خوشبختم . لحظه هام پر از عطر مهربونی تو شده . چند وقتیه حس می کنم همیشه کنارم نشستی و یواشکی بهم زل زدی واسه ی همینه که شبها روی پشت بوم قربون صدقه ات می رم برات بوسه می فرستم و گرمای بوسه ات رو روی صورتم حس می کنم ، من خیلی خوشبختم که تو رو دارم تویی که حاضری عشقت به من رو با تموم خاکیات قسمت کنی ، به اینکه کسی جز تو دوستم داشته باشه حسادت نمی کنی بلکه لبخند رضایت می زنی . تو خودت اسطوره ی عشقی معشوق هزار عاشق من . این چند وقته آدمهای دور و برم یه رنگ دیگه شدن عینک بدبینی رو برداشتم و به همه سبز نگاه می کنم رنگ مورد علاقه ام . من عوض شده ام وگرنه محبت مادرانه ی مامان همون شکلیه و نگاه پر عشق بابا تغییری نکرده ، آدمهای دور و برم مثل همیشه مهربونی رو مشق می کنن و این منم که همه ی این چیزهای خوب رو از یه دریچه ی تازه می بینم . به روزهای گذشته ام که نگاه می کنم یا آهی از روی حسرت می کشم که چرا لحظه هایی که تو بهم هدیه دادی رو اینجوری تلف کردم یا برای خودم از روی تاسف سر تکون می دم که چرا قدر خودم و و جودی رو که با همه ی مهربونیه تو عجین شده بود به بی رنگی کشوندم مهم نیست ، مهم اینه که الان عاشقانه می پرستمت . درسته که سحرها و افطارهات حس هر سال رو بهم نمی ده اما تجربه ی این حس جدید هم خالی از لطف نیست . من امسال حاجتی ندارم باور می کنی هیچی ازت نمی خوام جز سلامتی همه ی آدمهایی که دوستشون داشتم و دوستشون دارم . همه ی آدمهایی که تنهایی هام رو بین خودشون تقسیم کردن تا من دیگه تنها نباشم . همه ی کسایی که تو رو بهتر از من می شناسن و بیشتر عاشقتن یادته 2 سال پیش ماه شوال یه نذری کردم و تا آخرش پاش وایستادم بدون این که حاجتی داشته باشم شاید کمک های تو ، توی سالهای بعدش پاداش اون یک ماه نذر بود . همه ی ورودممنوع های به موقعی که جلوی لحظه هام گذاشتی و جریمه هایی که بعد از خطاهام ازم گرفتی . خیلی دوستت دارم انقدر که دلم می خواد توی بغلم بگیرمت و تا می تونم از عطر وجودت لبریز بشم . دیگه دلم برات تنگ نشده چون تو همین الانم پیشم نشستی و بهم زل دادی فدای تمام مهربونی های بی منتت من عاشقتم خدایا این حسهای قشنگ رو ازم نگیر
+ نوشته شده توسط ندا در پنجشنبه یازدهم مهر 1387 و ساعت
12:42 |
+ نوشته شده توسط ندا در پنجشنبه یازدهم مهر 1387 و ساعت
12:40 |
وصال تو . . .
از پشت یک پنجره که فقط می شه کو ه وچند تادرخت رو دید باهات درد دل میکنم غربتی عجیب را در دلم حس می کنم دلم گرفته برای روزهای با تو بودن خنده هات از اینکه خیلی لج بازی وفقط به خودت فکر می کنی شایدم حق داری تو عاشق گذشته منم یه حس تازه نتونستم توی وجودت عشق رو زنده کنم بازم من تنها . . . شعله آرزوهایم به خاکستر تبدیل شدند برگ سبز امید به زردی گرایید گل خواسته هایم پژمرد کاسه صبرم لبریز تر از همیشه و وصال تو دست نیافتنی . . . + نوشته شده توسط ندا در پنجشنبه یازدهم مهر 1387 و ساعت
12:39 |
وقتی دل ارزش خود را ازدست بدهد چشمهایت دیگر اشکی برای ریختن نداشته باشد وقتی دیگر قدرت فریادزدن را هم نداشته باشد وقتی دیگر هر چه دلتنگت خواسته باشد گفته باشی وقتی دیگر قلم وکاغذ هم تنهایت گذاشته باشند وقتی از درون تموم وجودت یخ بزند وقتی چشم از دنیا ببندی و آرزوی مرگ کنی وقتی احساس کنی تنها ترین هستی وقتی باد شمع های روشن اتاقتو خاموش می کند چشمهایت را ببند واز ته دل بخند که با هر لبخند روحی خاموش جان میگیرد ودرخت پیر جوان می شود . . .
+ نوشته شده توسط ندا در پنجشنبه یازدهم مهر 1387 و ساعت
12:37 |
من قوی تر از آنم که از دوری بمیرم
آبی تر از آنم که بیرنگ بمیرم از شیشه نبودم که با سنگ بمیرم من آمده بودم که تا مرز رسیدن همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیرم تقصیر کسی نیست که این گونه غریبم شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیرم + نوشته شده توسط ندا در پنجشنبه یازدهم مهر 1387 و ساعت
12:15 |
اي آفتاب به شب مبتلا خدا حافظ غريب واره دير آشنا خدا حافظ
به قله ات نرسانيد بخت کوتاهم بلند پايه بالا بلا خدا حافظ
تو ابتداي خوش ماجراي من بودي اي انتهاي بد ماجرا خدا حافظ
به بسترت نرسيدند کوزه هاي عطش سراب تفته چشمه نما خدا حافظ
« ميان ماندن و رفتن درنگ مي کشدم » بگو سلام بگويم - و يا خدا حافظ –
قبول مي كنم از چشمهاي معصومت كه بي گناه تريني ولي خداحافظ
اگر چه با تو سرشتند سرنوشت مرا ولي براي هميشه تو را خدا حافظ
+ نوشته شده توسط ندا در پنجشنبه یازدهم مهر 1387 و ساعت
12:12 |
|
|